اگر باران به کوهستان نبارد ؛ بسالی دجله گردد خشک رودی
عقل و ادب پیشگیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت عاجل بتشویش محنت اجل منغض کردن خلاف رای خردمندست . خداوند کام و نیکبختی ؛ چرا سختی خورند از بیم سختی
برو شادی کن ای یار دل افروز ؛ غم فردا نشایدخورد امروز
فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده . هر که علم شد بسخا و کرم ؛ بند نشاید که نهد بردرم
نام نکویی چو برون بکو ی ؛ در نتوانی که ببندی برو ی
دیدم که نصیحت نمی پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی کند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته اند بلغ ما علیک فان لم یقبلوا ما علیک. گر چه دانی که نشنوند بگوی ؛ هر چه دانی زنیک خواهی و پند
زود باشد که خیره سر بینی ؛ بدو پای او فتاده اندر بند
دست بر دست میزند که دریغ ؛ نشنیدم حدیث دانشمند
تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش بصورت بدیدم که پاره پاره بهم میدوخت و لقمه لقمه همی اندوخت دلم از ضعف حالش بهم بر آمد و مروت ندیدم در چنان حالی ریش درویش بملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم . حریف سفله در پایان مستی ؛ نیندیشد زروز تنگدستی
درخت اندر بهاران بر فشاند ؛ زمستان لا جرم بی برگ ماند .